تبليغاتX
دختر بارانی

دختر بارانی

رحمت از خداست که به وسیله ی باران سخن می گوید

 


سلام دوستان عزیز

دیروز یه اس ام اس از دوستی قدیمی منو به  خاطرات گذشته برد

متن ترانه ی زیر منو همیشه به یاد فرمانده ی کوچکی می اندازه

 که همیشه خواست خودش باشه ...

***

باشد که ستاره شامگاهی بر تو بتابد
باشد که هنگام سقوط تاریکی قلبت صادق بماند
جاده ای تنها را میپیمایی
چقدر دور از وطن خویشی
تاریکی فرا رسیده است
ایمان داشته باش ، راهت را خواهی یافت
تاریکی سقوط خواهد کرد ، کنون عهدی در درونت زنده است

باشد که بانگ تاریکی رخت بر بندد
باشد که سفرت روز را دوباره روشن کند
وقتی که تاریکی مغلوب شود بپا خواهی خواست تا خورشید را پیدا کنی
تاریکی فرا رسیده است
ایمان داشته باش ، راهت را خواهی یافت
تاریکی سقوط خواهد کرد ، کنون عهدی در درونت زنده است

کنون عهدی در درونت زنده است...

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت11:44توسط صبا | |

 

مرا به یاد آور

آن‌گاه که خواهم رفت

آن‌گاه که به سرزمین سکوت خواهم رفت

آن‌گاه که دستان تو دیگر

جایی برای آرمیدن من نخواهد بود

نه...


دیگر هیچ‌ گاه بر نخواهم گشت

برای بودن، در کنار تو

مرا به یاد آور

آن‌گاه که روزها از پس روزها نمی‌آیند

مرا به یاد آور

آن‌گاه که در باره‌ی نقشه‌هایی می‌گویی

که برای آینده‌مان کشیده‌ای

می‌دانی که اکنون دیر است

برای گفت‌وگو کردن

برای دعا خواندن

غمگین نباش

اگر باید اندک زمانی  فراموشم کنی...

که باز به یادم خواهی آورد

برای رهایی از تاریکی و فساد

این‌که به خاطرم آوری و غمگین باشی

این‌که رد پای من بر گذرگاه افکارت حک شود،

بهتر است

از همه چیز را فراموش کردن

و لبخند زدن...

« کریستینا روزتی »

 

+نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت14:23توسط صبا | |

 

هنوز نفس می کشم

و می دونم چی می خوام

کشتی های نجات در راهند ...

من عشقمو باور دارم

من به  " ما شدن " ایمان دارم ...

همیشه  وقتی همه چی خوبه

 یه نامنتظره اتفاق می افته!

ولی من با اینکه زمین خوردم

دوباره بلند می شم ...

من هنوز همان دختر بارانی هستم

که اشکهایش نیایشند!

دوست دارم عزیزم

 

+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت17:37توسط صبا | |

 

وقتی حوصله هیچ چیز حتی خودتم نداشته باشی،

تنها راه میشه رهایی خود!

رها شدم

از تمام سیاه و سفیدهایی که دوروبرم پرسه می زد ...

شاید فرار می کنم

از هرآنچه که مرا به یاد دنیای ناشناخته ای می اندازد

که باورش کردم!

که هست

که باید باشد ...

آموختم که درد و رنج آموختنی نیست

که اشکها بدون اجازه می بارند

که اولین ها تکرار نمی شود

که تنها راه من مبارزه است

مثل یک رزم آور ...

***

دارم قدم می زنم

در تاریکی شب

تنها

زیر نم نم بارون

ویترین مغازه ها چقدر روشن و نزدیکه

و من چقدر تاریکم و دور ...

" عزیزم اون شال به نظرت قشنگ نیست؟ "

"  وای اون پالتو رو ببین ... !"

"  مامان، مامان، اون بلوز رو برام می خری؟ "

.

 صدای مردم توی گوشم می پیچه و من تنها  به پاهام نگاه می کنم !

و ازخدا تشکر می کنم که اینارو بهم داده تا ازهمه ی این رنگها دورشم

و زمین رو حس کنم و بگم من هنوز اینجام ...

***

بازم اون پسر فال فروش، با نگاه غریبش ...

اون سوپرمارکت سرمیدون کاخ که همیشه از اونجا خرید می کنم ...

و اون داروخونه ی جلوی پارک شهر ...

چقدر همه چیز تکراریه

و چقدر گاهی روزمره گی ها می تونه لذت بخش باشه !

" ما "

         همیشه

                   " ما "

                              می

                                      مو

                                             نه

دوست دارم عشقم

+نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت11:22توسط صبا | |

 

 

به احترام باورم، دقیقه ای سکوت کن

به یاد حرف آخرم دقیقه ای سکوت کن

و آسمان ستاره را به واژه ها گره بزن

شبیه بغض دفترم دقیقه ای سکوت کن

طواف میکند غزل ،ضریح چشمهای تو

وچاره سازشد حرم دقیقه ای سکوت کن

قرار شد که فاصله مرا به شاعری برد

قبول کن که شاعرم دقیقه ای سکوت کن

و قاب میکنم شبی نگاه خیس کوچه را

که نیستی برابرم  دقیقه ای سکوت کن

وجنس خرده شیشه راکه چشم من بلدنبود

ببین چگونه از برم دقیقه ای سکوت کن

و من که غرق میشدم دراعتماد شیشه ای

در  آیینه  شناورم دقیقه ای سکوت کن

قفس به اسم آسمان ، تمام حرفهای تو

وگیج شد کبوترم  دقیقه ای سکوت کن

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت16:49توسط صبا | |

 

و دختربارانی ۳ ساله شد ...

و من در اوج بهترین ها مست شدم ...

با یاد اولین ها ، عاشق تر شدم ...

و با تمام وجود غرق دریای مهربانی انسانی هستم زمینی ،

اما با قلبی آسمانی ...

دوستت دارم خوب من

این فریاد دختربارانیست در انتظار دیدارت ...

"ما"

      همیشه

                 "ما"

                              می

                                           مو

                                                      نه

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت12:44توسط صبا | |

 

که می داند چه می خواهم بگویم؟

آنچه باید باشد مدتی ست که نیست!

عمق دریای افکارم  کم شده!

وسعت دوستی هایم مثل قبل نیست!

حرفهای روزمره  جای حرفای جذاب قلبم را گرفته!

و روحم سکوت کرده

و با من غریبه شده!

عشق من

درک کن چه می گویم ...

من صبا خواهم شد

همان دختر بارانی گذشته !

این رسالت من است!

 

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت0:47توسط صبا | |

 

و در چنین روزی در ۲۴ سال قبل

من

دختر بارانی

متولد شدم ...

و پاس خواهم داشت نداشته ها و داشته هایم را ...

و فراموش نخواهم کرد

عشقی را که پروردگارم از آسمانها برایم هدیه آورده ...

دوستت دارم خوب من

آنچنان که سکوتم فریاد می زند ...

بدون پیش بینی

بدون چشم داشت

بدون قضاوت ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت11:13توسط صبا | |

 

معبودم،

گاهی آنقدر واقعیت داری

که سرم به یک تکه ابر سجده می برد

و توقع دارم از سنگ

مهربانی را ...

***

امروز خواستم از خودم بنویسم،

اما نشد!

خواستم از تو بنویسم،

باز هم نشد!

خواستم از او بنویسم،

که ناگهان اشک ریختم و دستانم لرزید!

معشوقم،

تو خوب می دانی که آسمان من بارانیست...

تو خوبتر می دانی که نیازم به پروردگارم ابدیست...

تو می دانی، خوب می دانی

که ایمان از دست رفته باز خواهد گشت.

باز خواهد گشت!

دوستت دارم

بدون تا ... !

 

 

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت10:44توسط صبا | |

 

اگر قرار است روزی از زندگی لذت ببرم؛

امروز همان روز است.

امروز باید همواره شگفت انگیزترین روز زندگی ما باشد.

" توماس دریر"

***

سی ماه انتظار

و حالا تحقق معجزه ی وصال ...

تا همیشه کنارتم عزیزم

و با هر نفس دوست دارم عشقم

ما

همیشه

ما

می

مو

نه

 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت11:38توسط صبا | |