|
دیروز یه اس ام اس از دوستی قدیمی منو به خاطرات گذشته برد متن ترانه ی زیر منو همیشه به یاد فرمانده ی کوچکی می اندازه که همیشه خواست خودش باشه ... *** باشد که ستاره شامگاهی بر تو بتابد
مرا به یاد آور آنگاه که خواهم رفت آنگاه که به سرزمین سکوت خواهم رفت آنگاه که دستان تو دیگر جایی برای آرمیدن من نخواهد بود نه... برای بودن، در کنار تو مرا به یاد آور آنگاه که روزها از پس روزها نمیآیند مرا به یاد آور آنگاه که در بارهی نقشههایی میگویی که برای آیندهمان کشیدهای میدانی که اکنون دیر است برای گفتوگو کردن برای دعا خواندن غمگین نباش اگر باید اندک زمانی فراموشم کنی... که باز به یادم خواهی آورد برای رهایی از تاریکی و فساد اینکه به خاطرم آوری و غمگین باشی اینکه رد پای من بر گذرگاه افکارت حک شود، بهتر است از همه چیز را فراموش کردن و لبخند زدن... « کریستینا روزتی »
هنوز نفس می کشم و می دونم چی می خوام کشتی های نجات در راهند ... من عشقمو باور دارم من به " ما شدن " ایمان دارم ... همیشه وقتی همه چی خوبه یه نامنتظره اتفاق می افته! ولی من با اینکه زمین خوردم دوباره بلند می شم ... من هنوز همان دختر بارانی هستم که اشکهایش نیایشند! دوست دارم عزیزم
وقتی حوصله هیچ چیز حتی خودتم نداشته باشی، تنها راه میشه رهایی خود! رها شدم از تمام سیاه و سفیدهایی که دوروبرم پرسه می زد ... شاید فرار می کنم از هرآنچه که مرا به یاد دنیای ناشناخته ای می اندازد که باورش کردم! که هست که باید باشد ... آموختم که درد و رنج آموختنی نیست که اشکها بدون اجازه می بارند که اولین ها تکرار نمی شود که تنها راه من مبارزه است مثل یک رزم آور ... *** دارم قدم می زنم در تاریکی شب تنها زیر نم نم بارون ویترین مغازه ها چقدر روشن و نزدیکه و من چقدر تاریکم و دور ... " عزیزم اون شال به نظرت قشنگ نیست؟ " " وای اون پالتو رو ببین ... !" " مامان، مامان، اون بلوز رو برام می خری؟ " . صدای مردم توی گوشم می پیچه و من تنها به پاهام نگاه می کنم ! و ازخدا تشکر می کنم که اینارو بهم داده تا ازهمه ی این رنگها دورشم و زمین رو حس کنم و بگم من هنوز اینجام ... *** بازم اون پسر فال فروش، با نگاه غریبش ... اون سوپرمارکت سرمیدون کاخ که همیشه از اونجا خرید می کنم ... و اون داروخونه ی جلوی پارک شهر ... چقدر همه چیز تکراریه و چقدر گاهی روزمره گی ها می تونه لذت بخش باشه ! " ما " همیشه " ما " می مو نه دوست دارم عشقم
به احترام باورم، دقیقه ای سکوت کن به یاد حرف آخرم دقیقه ای سکوت کن و آسمان ستاره را به واژه ها گره بزن شبیه بغض دفترم دقیقه ای سکوت کن طواف میکند غزل ،ضریح چشمهای تو وچاره سازشد حرم دقیقه ای سکوت کن قرار شد که فاصله مرا به شاعری برد قبول کن که شاعرم دقیقه ای سکوت کن و قاب میکنم شبی نگاه خیس کوچه را که نیستی برابرم دقیقه ای سکوت کن وجنس خرده شیشه راکه چشم من بلدنبود ببین چگونه از برم دقیقه ای سکوت کن و من که غرق میشدم دراعتماد شیشه ای در آیینه شناورم دقیقه ای سکوت کن قفس به اسم آسمان ، تمام حرفهای تو وگیج شد کبوترم دقیقه ای سکوت کن
و دختربارانی ۳ ساله شد ... و من در اوج بهترین ها مست شدم ... با یاد اولین ها ، عاشق تر شدم ... و با تمام وجود غرق دریای مهربانی انسانی هستم زمینی ، اما با قلبی آسمانی ... دوستت دارم خوب من این فریاد دختربارانیست در انتظار دیدارت ... "ما" همیشه "ما" می مو نه
که می داند چه می خواهم بگویم؟ آنچه باید باشد مدتی ست که نیست! عمق دریای افکارم کم شده! وسعت دوستی هایم مثل قبل نیست! حرفهای روزمره جای حرفای جذاب قلبم را گرفته! و روحم سکوت کرده و با من غریبه شده! عشق من درک کن چه می گویم ... من صبا خواهم شد همان دختر بارانی گذشته ! این رسالت من است!
و در چنین روزی در ۲۴ سال قبل من دختر بارانی متولد شدم ... و پاس خواهم داشت نداشته ها و داشته هایم را ... و فراموش نخواهم کرد عشقی را که پروردگارم از آسمانها برایم هدیه آورده ... دوستت دارم خوب من آنچنان که سکوتم فریاد می زند ... بدون پیش بینی بدون چشم داشت بدون قضاوت ...
معبودم، گاهی آنقدر واقعیت داری که سرم به یک تکه ابر سجده می برد و توقع دارم از سنگ مهربانی را ... *** امروز خواستم از خودم بنویسم، اما نشد! خواستم از تو بنویسم، باز هم نشد! خواستم از او بنویسم، که ناگهان اشک ریختم و دستانم لرزید! معشوقم، تو خوب می دانی که آسمان من بارانیست... تو خوبتر می دانی که نیازم به پروردگارم ابدیست... تو می دانی، خوب می دانی که ایمان از دست رفته باز خواهد گشت. باز خواهد گشت! دوستت دارم بدون تا ... !
اگر قرار است روزی از زندگی لذت ببرم؛ امروز همان روز است. امروز باید همواره شگفت انگیزترین روز زندگی ما باشد. " توماس دریر" *** سی ماه انتظار و حالا تحقق معجزه ی وصال ... تا همیشه کنارتم عزیزم و با هر نفس دوست دارم عشقم ما همیشه ما می مو نه
|
About![]()
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است .
Home
|