دختر بارانی
رحمت از خداست که به وسیله ی باران سخن می گوید
و تو این روزها از من دوری ... نه بهتر است بگویم من از تو دورم ... ! اصلا مهم این ها نیست مهم همان دوریست که مثل خوره روح می خورد ... و همچنان زمین سر جای خودش هست و آسمان هم سر جای خودش و نه زمین به آسمان رسیده و نه آسمان به زمین! مهم همان دنیاست که جفت دست هایش پوچ است و پوچ و پوچ ... یادداشت های مرد فرزانه نوشته ریچارد باخ ترجمه لیلا هدایت پور *** پیش از آنکه این کتاب را به خانه ببری، آن را امتحان کن و ببین پاسخگویت است یا نه. پرسشیرا در ذهنت مطرح کن. چشم هایت را ببند، حالا کتاب را باز کن و تصمیم بگیر که صفحه ی راست را بخوانی یا چپ را ... آرومم... تو خونه تنهام یه ظرف پر تخمه آفتابگردون میذارم جلومو لب تابو روشن میکنم! فیلمی که همیشه دوس داشتم ببینم روبروم بود چند روز قبل خواهرم برام کپی کرد "ورونیکا تصمیم میگیرد که بمیرد..." کتابشو سالها قبل خوندم زمانی که دبیرستانی بودم و عاشق نوشته های پائولو کوئلیو ... مفهوم عشق به همون شکلی که من دوس دارم به تصویر کشیده شده بود همون کشش عجیب که فقط طلب نیست بلکه گذشته از خود از دنیا و تمام من بودن های دروغین... عشق، توهم برای دوست داشتن نیست عشق سکوت کوبنده به دنیاست برای مجازات بدی هاش... منم مثل ورونیکا عشقم تنها دلیل زنده بودنمه و اگه هر روز یه معجزه باشه، میخوام زنده بمونم... من دوسشون دارم تمام چهل تا دانش آموزمو همین... ولی آدمای مدعی و زورگو منو محکوم کردن و نمیخوان دیگه شاگردامو ببینم امروز دلم شکست خیلی زیاد موفقیت این دخترا برام خیلی مهمه ارتباط ما دوستانه بود اما قوانین میگه باید خشک باشی! من نمیتونم... واقعا من برای این دخترای 16 و 17 ساله کی بودم؟ یه معلم؟ یه مشاور؟ یه دوست؟ باور دارم که خیلی به هم وابسته ایم نمیدونم چرا امروز مسئولین آموزشگاه باهام اینقدر بد برخورد کردن ؟ من فقط میخواستم از بچه ها خداحافظی کنم... همین ... مچاله می شوم روی تخت و گوشم را می دهم به سمفونی ابرهای خاکستری و نگاهم را کوک می زنم به در و دیوار و سقف اتاق ... همه چی داره پیچیده میشه... و مسخره تر از همه اینه که من دارم محکوم میشم! نمیدوم چند نفر هنوز توی این دنیا باورم دارن...؟! اما من دارم به راهم ادامه میدم و خیلی محکم تر قدم برمیدارم هنوز از همون راه خاکی و پر از دست انداز... جاده ی آسفالت با روحیاتم سازگار نیست... فعلا فقط منتظرم زمان بگذره تا باورم کنن کسایی که هنوز بهم ایمان ندارن... روزهای خیلی خوبیه ولی بهترینش یکشنبه، دوم بهمن بود نگاه کردن به دریا و آرامش محض پرخاطره ترین سفر عمرم رو دارم میگذرونم شادم فقط همین و حالا ۲۹ آذر ۱۳۹۰ ... چه لحظه ها و روزهای زیبایی بود؛ لحظه های آغازین طلوع عشق. عشقی تا همیشه ... "ما" همیشه "ما" می مو نه ... یکی مرا تعقیب می کند ... من می روم به اوج و او سخت مرا پایین می کشد ! و چگونه است بودن کنار آدم های دوپایی که چهارپا از آب درآمده اند ... این روزها کتاب هاکاگوره در دستم دیده می شود و شب که می شود می روم سراغ گوژپشت نتردام ... فلسفه ی عجیبیست در ابرغورباقه های زمینی ... روز ها می گذرد و من هنوز نفس میکشم ... شاد غمگین تنها با جمع کوه صفه پل خواجو چهار باغ ... کجایی میدون شهرداری رشت؟! دلم برات تنگ شده دریاچه ی بوستان ملت چهار راه گلسار...! کجایی نم نم بارون پاییزی؟! کاش از گلی شدن پاچه ی شلوارم شکایت نمیکردم!
| Design By : dokhtarbarani |

